محمد بن على ظهيرى سمرقندى

115

سندباد نامه ( فارسى )

و هاتف هادم اللّذّات آواز دهد « 1 » و طبل رحيل بزند كه زاد رحلت بر راحله روز و شب نهيد و دل از متاع « 2 » دنيا و حطام او برداريد و گرد سياه « 3 » مويان مگرديد كه عشق روز پيرى « 4 » ، سرمايهء بىتدبيرى است و شب وصال به هنگام شباب ، پيرايهء روزهاى اميرى « 5 » . وقت آنست كه « 6 » : شعر و تجرّ اذيال الصّبى فتخالها « 7 » * قضبان بان بالصّبا متعطّف 1 بيت جوانى و از عشق پرهيز كردن * نباشد بجز « 8 » ابلهى و سفيهى 2 پس حجاب عصمت و نقاب عفّت از پيش برگرفت و هرشبى از براى تحصيل لذّت و تطييب معاشرت به خانهء معشوق مىرفت و با خود مىگفت : بيت امروز به كام خويش دستى بزنيم * زان پيش « 9 » كه دستها فروبندد خاك تا مدّتى برين حادثه بگذشت و بازرگان از مطالعهء ضيعت و معامله و تجارت بازگشت و در شهر به طرفى نامعهود فرود آمد و اسباب طرب مهيّا گردانيد و با خود گفت : رباعى چون نيست مقام ما درين دهر مقيم * پس بى مى و معشوق خطائيست عظيم از محدث و از قديم كى دارم « 10 » بيم * چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم 3 پس گنده‌پيرى « 11 » كه جوانان بىسامان در تحت تصرّف و فرمان او بودند ، طلب كرد تا از بهر او زنى باجمال جويد كه شبى چند با او به روز آرد و گاهى چند به تماشا و عشرت بگذارد . به اتّفاق گنده‌پير از بطانهء خانه و خواص آشيانهء « 12 » او بود كه او را قيادت ترتيب

--> ( 1 ) . آتش : در دهد ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : امتناع ( تاشكند مطابق متن ) ( 3 ) . آتش : سيه ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : عشق و پيرى ( 5 ) . ازمير : اميرى است ( 6 ) . ازمير : « كه » ندارد ( 7 ) . ازمير : فتخالنا ( 8 ) . آتش : مگر ( 9 ) . ازمير : فردا همه ( 10 ) . ازمير : دارد ( 11 ) . آتش : گنده‌پيرى را ( 12 ) . ازمير : « خانه و آشيانه » ندارد